این روزها
سلام عشقم
بازهم دیر اومدم
شرمندههههههههههه اخه همه چی حسابی قاطی پاتی شدهههههههه
جون دلم هفته پیش روز شنبه که می شد 30 شهریور خاله مریم و عمو مجید (دختر عموی مادر و همسرش) به همراه عمه محبوبه خاله زیبا(عمه و دختر عمه مادر)قرار بود بیان خونمون البته اومدن اما متاسفانه من دستم رو موقع سرخ کردن مرغ حسابی سوزندم و بیچاره ها به محض ورود با صحنه یه دست سوخته مواجه شدن و بیچاره ها حسابی ترسیدن و تو روزهای بعد هم مجبور شدن خودشون به کارا برسن
اما در کل بد نبود به من که خیلی خوش گذشت چون اولا کار نمی کردم دوما همه نازم و می کشیدن 


تو اون چند روز که اینجا بود یه روز با هم رفتیم بلیران که خیلی خوب بود شما و خاله زیبا کلی اب بازی کردین البته ما هم کم اب بازی نکردیم اما شما دو تا همش خیس بودین دیگه
یه روزم رفتیم کیان که البته تا برسیم شب شد و نشد که خیلی کوه نوردی کنیم البته بگم یه کمی هم که رفتیم خاله مریم ترسید و از همون اول راه دست از پا درازتر برگشتیم
فردای اون روزم که سه شنبه بود با هم رفتیم ورامین البته بگم پدر نیومد و ما با اونا رفتیم
مادرجون ربابه و بابا علی روز جمعه 5 مهر رفتن سفر حج ایشالا خدا به همراهشون باشه و به یاد ما هم باشن موقع رفتنشون خواستم که برامون خیلی دعا بکنن و گفتم از خدا بخوان تو مثل ماری کوری بشی
حالا هر بار که زنگ می زنیم میگن همه جا ماری کوری یادمونه
عشقم روز سه شنبه 9 مرداد هم جشن عروسی عمو علی و خاله زهرا(پسر عمه مادر)بود که االبته پدرت هم همون روز صبح اومد ورامین و تا جمعه با ما بود و جمعه عصر برگشتیم خونه
مثل همیشه عاشقتممممممممممممممم



این روزها
